غیر قابل توصیف...

بعضی وقتا از زمین و زمان می باره و تو بدون هیچ چتر یا سرپناهی باید زیر بارش قدم برداری..... اون قدر بری تا بلکه سرپناهی پیدا کنی و البته مهم اینه که همین قدم زدن بدون فکر کردن به مقصد و سر پناه هم می تونه لذت بخش باشه.... اما زیر تمام بارش ها خودت تنهایی، نه کسی هست که برات چتر بیاره و بالای سرت نگه داره، نه تو رغبتی داری که دیگران برات چتر به دست بشن!

پس خودت قدم بر می داری و از اینکه زمین و زمان برات می باره لذت می بری و با ترس خداحافظی می کنی....

ترم اول و دوم دانشگاه ترمای جالبی بود!! آدم هنوز تو جو دانشگاهه و یه جور احساس عجیب همراه آدمه که هنوز باهاش عجین نشده! ترم بالایی ها بهت میگن بچه و خام. شاید هنوزم زود باشه (!) که بخوام به این نتیجه برسم که جز محیط دانشگاه و دوستان و کارها و تلاش های خودم هیچ اتفاقی تو دوره دانشگاه نمی افته که برام موندگار باشه!

تقریبا همه خونواده ها نگرانن که بچشون سیگاری نشه، عاشق نشه، اسیر دوست ناباب نشه و خلاصه از اینجور فکرا... تازگیهام که از این مستندای «بدبختی شناسی» زیاد از تلویزیون پخش می شه. اما من واقعا به دنبال دلیلی هستم که منو قانع کنه که سیگار نکشم، که منو قانع کنه که ازخونه فرار نکنم، که منو قانع کنه که عاشق هر کسی نشم، که منو قانع کنه که دوست ناباب پیدا نکنم، که منو قانع کنه که دوست ناباب نشم!!

چرا از بین همه این آدمایی که دوستشون دارم و نگرانم هستن کسی نیست که بدون احساسات بی مورد و اضطراب پدر و مادر گونه با من به مناظره بشینه و به جای اینکه از تجربیاتش در مورد عشق های بی سرانجم برام بگه، بیاد و حرفا و دردای منو بشنوه و از بیخ صورت مسئله منو پاک نکنه....

همه فقط حرف و راه حل های همدیگرو تکرار می کنن بدون اینکه متوجه باشن که صورت مسئله ما فرق داره و اونا فقط اونو پاک می کنن....

تحریم کردن، کنترل شدید و سوال و جواب های بی پایان........

کالباس ، سوسیس و ...

لطفا به دوستان و فامیل خود تذكر بدهید

چند روز قبل  خانمي با شوهرش در منطقه چیذر تهران با ماشین حمل مواد(مثل ماشینهای مخصوص حمل مرغ و گوشت)تصادف میکنند.راننده ماشین بزرگ که مقصر بوده به شوهرمیگوید یک میلیون تومان بشما میدهم ولی به پلیس اطلاع ندهید.اگر مبلغ خسارت کمتر از این شد بعد با من تماس بگیرید تا پس بگیرم و اگر هم بیشتر شد به شما پرداخت خواهم کرد.زن و شوهرش به موضوع مشکوک میشوند چون ظاهر راننده اینقدر ثروتمند بنظر نمیرسید که یک میلیون تومان به آنها بدهد (خسارت ماشین هم خیلی کمتر از این بوده).زنگ میزنند پلیس راهنمايي رانندگی میاید و خلاصه مشکوک میشود از راننده میخواهند درب پشت را باز کند که راننده میگوید شما مجوز بازرسی ماشین من را ندارید اینها هم زنگ میزنند پلیس ١١٠ با مجور میاید.خلاصه ماشین را باز میکنند و با جسد پوست کنده حدود ١٠٠٠ گربه بدبخت مواجه میشوند.خانم از حال میرود و راهی اورژانس بیمارستان میشود.مامور ١١٠ هم با دیدن منظره لگد محکمی به راننده میزند و تا آنجاييكه خانم و شوهرش بعد میفهمند راننده اعتراف میکند که گربه ها را برای تهیه همبرگر به محلی میبرند.بیخود نیست گربه های محله های مختلف ناغافل غیبشان میزند.



ادامه نوشته

سر فراز باشی میهن من

ادامه نوشته

عکس...

سلام به بروبچز گل 86 ای.

امیدوارم حال همتون خوب باشه و نماز و روزه هاتونم قبول درگاه حق.انشاالله...

چندتا عکس جالب براتون گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد...


ادامه نوشته

تلاش کنیم همچون اویی شویم

 

ای خدا ، من باید از نظر علم از همه برتر باشم، تا مبادا که دشمنان مرا از این راه طعنه زنند. باید به آن سنگدلانی که علم را بهانه کرده و به دیگران فخر می‌فروشند، ثابت کنم که خاک پای من هم نخواهند شد. باید همه آن تیره دلان مغرور و متکبر را به زانو در آورم، آنگاه خود خاضع ترین و افتاده ترین مرد روی زمین باشم. ای خدای بزرگ آنها که از تو می‌خواهم ، چیزهایی است که فقط می‌خواهم در راه تو به کار اندازم و تو خوب میدانی که استعداد آنرا داشته‌ام. از تو می‌خواهم مرا توفیق دهی که کارهایم ثمر بخش شود و در مقابل خسان سر افکنده نشوم.

 

به این سایتم یه سری بزنید.۱۴۰۰۰۰ بازدید کننده داشته که اکثرشون غیر ایرانی بودن.

holocartoons.com

 

دعا کنید

سلام به همه دوستان گل 86 ای

همین الآن خبر رسید که مادر یکی از بچه های 86 ای حالش خوب نیست و الآن باید عمل بشه و نیازمند دعای همه شماست

http://shiaha.com/dl/0005-50.jpg

پس همه برای سلامتیش دعا کنید و 5 مرتبه دعای << أَمَّن یُجِیبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَیَکْشِفُ السُّوءَ>> رو بخونید

مسابقه تشخیص هویت!!!

به نظر شما ایشون هم اتاقی من؟!!

تفاوت های شب امتحان

شب – خوابـگاه دخــتـران
– سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «الهام» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

الهام: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
.
.
.
.
ادامه داستان در ادامه مطلب

در آخر اینو اضافه کنم که این متن رو به اسم دخترای دانشگاه خودمون ویرایش کرده بودم ولی بنا به دلایل محکم کمیته ی انظباطیhttp://www.pic4ever.com/images/susel.gif اونو عوض کردم

ادامه نوشته

حفار ...

بدون شرح...

دیدار یار؛

سلام علیکم.

ان شأا... قسمت همه دوستان بشه.

از دایی هم به خاطر محبتش تشکر می کنم.

این چند تا عکس هم در ادامه مطلب ببینید ؛بد نیست.

ادامه نوشته

آمد رمضان!!!!

آمد رمضان هست دعا را اثری

دارد دل من شور و نوای دگری

ما بنده عاصی و گنهکار توییم

ای داور بخشنده بما کن نظری

پیشاپیش فرارسیدن ماه مبارک رمضان،ماه ضیافت الهی و ماه رحمت و برکت و غفران را خدمت همه ی دوستان عزیز تبریک عرض می کنم و فراوان التماس دعا دارم.

یاعلی

شاید...

سلام، خوبی ؟

این روزا خیلی به سال های سپری شده فکر کردم...

اون موقع ها این قدر با کلاس و استاد و...خودمونو مشغول کردیم که وقتی واسه با هم بودن نداشتیم..!

دو سالش گذشت، چه زود...! چه قدر دیگه وقت داریم..؟

با تمام وجود دوستت دارم، هر جا که هستی،همین.

تبریک

دوست عزیزم مزدوج شدنت رو بهت تبریک میگم

سلام دوستان خواستم خدمتون عرض کنم که دیشب مراسم عقد یکی از دوستان بود

که منم بصورت ناخواسته فهمیدم اما گفته که اسمش فاش نشه

اما بهش تبریک بگید

خدایا چرا من ؟

 

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند.
یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"

آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:
 

لطفا ادامه مطلب را بخوانید و  با نظرات خود این نوشته را تزیین فرمایید.

ادامه نوشته

بدون شرح...

فیزیک اختصاصی برق ، موسـ وی یا حیدرپور؟!!

راستی بچه ها ، اگه کسی گزارش کاراموزی اداره گاز داره ، به ایمیلم بفرسته ممنون میشم.

داستان مسافرت به عسلویه!

شنبه 2 مرداد وقتی با علی مطیعی رسیدیم فرودگاه مهرآباد دیدم بچه ها "سگ مرام" گذاشتن و پرواز خودشونو کنسل کردن تا با هم بریم یعنی از اول صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر اونجا بودن. بازم به خاطر این لطفشون تشکر میکنم. همونجا توی فرودگاه دکتر بهرامی را دیدیم ("سالی که نکوست از بهارش پیداست") میگفت برید تا آخر شهریور خوش باشین که آخر شهریور میخوام نمره ها را بزنم. خلاصه همگی با پرواز بعدازظهر رسیدیم عسلویه. اینقدر بگم که هواش از اهواز گرمتر نبود ولی خیلی شرجی بود و به جای گرد و خاک بوی گاز بود.

یکشنبه صبح با اتوبوس مسافت طولانی 300 متر را طی مدت زمان 2 دقیقه طی کردیم و رسیدیم ساختمون آموزش. مهندس HSE اومد و درباره انواع و اقسام کلاه های ایمنی و ساختار آنها توضیح داد و ما را هر چه بیشتر با دنیای مهندسی شیمی و گاز آشنا کرد! این روند با حضور مهندسین مخزن، حفاری، مکانیک، پزشکی و ... و در رابطه با مسائل بسیار مرتبطی همچون ساخت مخازن، انواع جوشکاری ، حفاری چاههای نفت و ... تا آخر هفته در دو نوبت صبح و بعدازظهر ادامه داشت که بعضی وقتها هم 2 در میشد. بقیه روز هم در سوله و یا استخر میگذشت که جاتون واقعا خالی سوله اش خیلی مجهز بود. البته یک روز مهندس پروسس آمد که با مخالفت شدید هم شاگردی های مهندسی نفت، اکتشاف و حفاری (دانشگاه علوم و تحقیقات) مواجه شد. در آخر هفته به دلیل کار زیاد!!! از طرف POGC یا همان شرکت نفت و گاز پارس رفتیم ساحل. جاتون خیلی خیلی خالی بود.

شنبه، یکشنبه و دوشنبه هفته بعد رفتیم بازدید از فاز 15-16 که در حال ساخت بود و با کمک مهندسین عمران، مکانیک، برق و ... از نزدیک با جوشکاری، زنگ زدایی، ساختمون سازی و ... آشنا شدیم. البته از دور هم تجهیزات مهندسی شیمی مانند برج و امثالهم را میدیدم ولی اجازه نزدیک شدن به آن را نداشتیم. دو روز بعد را هم رفتیم فاز 17-18 تا همون کاری که تو فاز 15-16 کردیم اینجا هم انجام بدیم یعنی یکبار بازدید میکردیم و در دفعات بعد میگفتیم که از دیروز تا حالا چه تغییراتی کرده. کار سختی نبود ما تو اتوبوس زیر کولر بودیم و یه مهندس غیر شیمی! فک میزد و ما هم میخندیدم. چون اگه یه مهندس شیمی میومد اونوقت بچه های دانشگاه علوم تحقیقات اعتراض میکردند که چرا اینها به درد ما نمیخوره.

پنج شنبه هم رفتیم نیروگاه!! به به!! مهندس برق میدیود و ما هم دنبالش! بعدش رفتیم توی سالن کنفرانس و به هم نگاه کردیم.

عصر همون روز با گذر از هفت خان رستم تونستیم از این محیط پرکار!! فرار کنیم. و بسیار افسوس خوردیم که چرا نرفتیم شرکت گاز یا پالایشگاه تا از این همه رنج و کار راحت باشیم.

قصه ما به سر رسید...    قار قار...

حجکم مقبول سعیکم مشکور

حجکم مقبول....سعیکم مشکور انشا الله

کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود

 حاجی احرام دگر بند و ببین یار کجاست 

دوستان عزیزم جناب اقایان دهستانی  احمدیان ثامنی مشرف شدن شما

را به زیارت خانه خدا و بازگشت شما را از سرزمین وحی

به شما و خانواده محترمتان تبریک می گویم

 

اینم یه داستان باحال واسه تنوع در وبلاگ

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانی هوائی کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.

برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: «مایلی با همدیگر بازی کنیم؟»

مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روی خودش کشید.

برنامه‌نویس دوباره گفت: «بازی سرگرم‌کننده‌ای است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید5  دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من 5 دلار به شما می‌دهم.»

مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روی هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگری داد.

گفت: «خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید 5 دلار بدهید ولی اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم 50 دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازی کند.»

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟»

مهندس بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود.

مهندس گفت: «آن چیست که وقتی از تپه بالا می‌رود 3 پا دارد و وقتی پائین می‌آید 4 پا؟»

برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزی کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخوری پیدا نکرد. سپس برای تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکی دو نفر هم گپ (chat) زد ولی آنها هم نتوانستند کمکی کنند.

بالاخره بعد از 3 ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و 50 دلار به او داد. مهندس مودبانه 50 دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد.

برنامه‌نویس بعد از کمی مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟»

مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌ای بر زبان آورد دست در جیبش کرد و 5 دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید!

شهر ما آباد است

شهر ما آباد است

 

می توان تنها شد

می توان ، زار گریست

می توان ، دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پاها له کرد !

می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت .

می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !

می توان ...

می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود !

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی ...

یادگاری ؟، همه جا تلخی و سردی و غرور ،

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!

ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :

شهری از آدم آبی سرشار ، آسمان و زمین ، عین آن شهر ، ولی

من و تو با همه آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !

دل هر آدم عاشق که شکست ، قلب ما می شکند !

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزس که

ضرب گام من وتو ، بر دلش می پیچد !

من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم ،

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار

مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم

ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را ، با دل روشن خورشید ، به هم می بندیم

ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است !

او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ، بین احساس شکوفایی و آرامش عشق

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ...

شهر ما ، آباد است !

و نگاهش شب و روز ، به تولد باز است !

 و دلش می خواهد همه شب زده ها

دم در وازه شهر ، دل به دریا بزنند

تا همه مثل بهار ، شهروندش بشوند !

شهر ما آباد است !

 

موفقیت

قسمت 4 کارآموزی و تجدید خاطره

سلام به تمام رفقا و غیر رفیقا چه اونایی که از ما بدشون میاد چه اونایی که از ما خوششون نمیاد و چه اونایی که میخوان سر به تن ما نباشه و چه .....

دوست خوبم یونس جان زحمت قسمت سوم کارآموزی اهواز رو کشید و سرگذشت فشاد صدری رو نوشت

اینا هم عکس های کارآموزیه و هم یه سری عکس دیگه از بچه های دیگه تو زمان های دیگه

دوستان وبلاگ رو تنها نذارید درسته کنکور داریم ولی فکر نکنم نیم ساعت در روز کسی رو بدبخت کرده باشه

اونایی هم که قهر کردن برگردن

برید به ادامه مطلب تا عکس ها رو ببینید

ادامه نوشته

دلگیر

سلام بچه ها بابا کجایید خبری ازتون نیست

اه ه ه ه ه بابا دلم گرفت

یکی یه مطلب جدید بزنه

 

محبوبترین اسکرین سیور در آمریکا

دیدن محبوبترین اسکرین سیور در امریکا و کشورهای دیگر روی ادرس زیر کلیک کنید برای

http://www.planetdan.net/pics/misc/georgerag.swf

اگه گیر کرد با موس بگیرینش

section E

اينم يه عكس موندگار از section E اميدوارم ياد اور خاطرات خوب واسطون باشه

اره خودم نيستم , به قول دكتر مسلمي از اون جايي كه ميدونيم

دارم كيك مي خورم


پیش بینی قسمت بعد سریال فاصله ها

بعد از اینکه اختاپوس آلمانی توانست برنده جام جهانی را تشخیص دهد با توجه به وجود موضوعات مهم تری که نیاز به پیش بینی دارند ما تصمیم گرفتیم برویم و یک عدد اختاپوس خریداری کنیم و از این به بعد پیش بینی های او را در مورد اتفاقات سیاسی ، اجتماعی و تلوزیونی و ... در اختیار شما قرار دهیم!!!

پیش بینی این دفعه اختاپوس ما رو بخونید:

قسمت بعدی سریال فاصله ها:

http://shahrokh-fans.persiangig.com/image/2/452543.jpg

محسن ناراحت است ، حاج رضا می پرسد:داداش چی شده؟ محسن می گوید:داداش! سعید! حاج رضا با نگرانی توام با نگرانی: دوباره چی کار کرده؟ محسن: رفته با ساسان بیرون و چیپس خوردن! آخه این پسره کی میخواد بفهمه که چیپس واسه بدن ضرر داره! حاج رضا با طمأنینه جواب می دهد:خیلی خب داداش، خونسرد باش! جووون ها دیگه مثل قبل نیستن! می خوان چیزای جدید رو امتحان کنن! فردا بفرستش کارگاه  4 ساعت باهاش صحبت میکنم تا پشیمون بشه! 200هزار تومن هم بهش بده پول دستی میدم که به سمت خانواده جذب بشه و از ساسان دل بکنه! محسن با خوشحالی خدا خیرت بده داداش که اموزش گام به گام تربیت فرزند هستی.

[خط فاصله]

دوستان شرمنده من اصلا" وقت ندارم بیام تو وبلاگ چون الآن مشهدم و به اینترنت دسترسی ندارم

اگه مشکلی هست منو ببخشید

خاطرات کارآموزی    قسمت 3

در این قسمت میخوام  سرگذشت کارآموزی یکی از دوستانم رو بگم.

محل کارآموزی این دوست عزیز ما دکلهای سربلند اهواز بود که از 20 تیر شروع میشد.روز پنج شنبه 17هم بود که من ایشونو تو اتاق تلوزیون خوابگاه آزاده رویت نمودم.اول که فکر کردم اشتباه کردم و یکی از بچه های آبادانه ولی وقتی چهرشو تو راهرو دیدم یقین حاصل کردم که نه خودشه.من که تعجب کرده بودم ازش سوال کردم که چرا زود اومده که جواب داد باید سه روز قبل از اعزام خودشو معرفی میکرده به خاطر همین زود اومده ولی خب فردا که جمعه بود و شنبه هم مبعث و وقتی که اومده بود تازه متوجه شده بود که چه اشتباهی کرده.روز شنبه بود و داشت باسه ما قپی میومد که من فردا میرم دکل ،عصر برمیگردم میرم خونه.داشت تعریف میکرد که من فلان میکنم ،چلان میکنم که خبر رسید یکشنبه و دوشنبه به علت گرمی هوا تعطیله.با شنیدن این خبر قیافش دیدنی شده بود.کلی بد و بیراه گفت و دو روز دیگه هم مهمان ما موند.روز دوشنبه بار هم همان قپی های روز شنبه رو تکرار میکرد.صبح روز سه شنبه با دیگر دکلرو ها راه افتادن که به سلامتی اعزام شن که  باز هم یه مشکل وجود داشت.مشکلش اینجا بود که تا دوشنبه اعزام داشتن و نمی تونستن کارآموزا رو اعزام کنن.باز با قیافه ای دیدنی تر برگشت ولی یه امید داشت.به دلیل اینکه سوزن تو پاش بود میخواست چهارشنبه بره صحبت کنه تا اعزامش کنن که اینم نشد و تا روز یکشنبه که بالاخره اعزامش کردن پیش ما بود.

و اینچنین بود که این دوست ما 12روز از بهترین روزای رندگیش رو به بیغولگی گذراند.جالبی این قضیه به اینجا ختم نمیشه.بعد از اینکه اعزام شدن ،کمپانیمن ازشون میخواد که هر دو هفته رو بمونن ولی حداقل شانسی که داشت این بود که چون سوزن در پایش به سر میبرد ، با ارائه مدارک پزشکی به کمپانیمن از دست این کارآموزی رها شد.

و اما شما فکر میکنید تو این 12 روز این دوست ما چه کار میکرد.من یه عکس آماده کردم که در ادامه مطلب گذاشتم.البته این یکی از کارایی اس که انجام میداد.کارهای دیگری هم بود که نمیشه بازگو کرد.

ادامه نوشته