جسارتٍ امید

   اسم انجمن اسلامی این روزا فقط تداعی کننده خاطرس، تداعی کننده یادش به خیره. یادش به خیر شب های چهارشنبه و جمعه آمفی تئاتر قدیم، شب شعرهای یلدا و اردی بهشت و...، شوق چاپ شدن مطالبمون تو قلم، اردوی شیراز، لذت کل کل های تشکلی و هزار تا یادش به خیر دیگه.

   شاید فقط ما و هفتیا یادمون باشه که انجمن چی بود و چی شد. ورودیای جدید واقعا نمی دونن انجمن چیه! یادمون میاد که سال اول و دوم چه فضای بهتر و شاداب تری تو دانشکده داشتیم. حتی هم دانشکده ای هامون تو تشکل های دیگه هم یادشونه که کار کردن تو اون فضا چقدر لذت بخش تر بود. حالا که انجمن اسلامی منفعل شده، دیگه بچه های تشکل های دیگه هم دل و دماغ کار کردن ندارن. حتما اونام خوب یادشونه که تا ما یه مطلب تو قلم می زدیم همشون میومدن جلسه نقد و دوس داشتن همونجا تو قلم جواب بنویسن. حالا نشریه خودشونم به زور بیرون میاد. یادش به خیر چه لذتی از بحث کردن با عقاید مخالف می بردیم. با چه شور و حرارتی تو کانون ها بحث و دعوا (!) می کردیم. چی شد؟ کجا رفت اون صفا و صمیمیت. کجا رفت اون همه شور و شوق؟ چرا بعد از انتخابات همه چی عوض شد؟

   نمیخوام تقصیرات رو گردن شرایط اون موقع بندازم؛ شاید مقصر اصلی این قضیه ما بودیم. شاید ما درست با شرایط کنار نیومدیم. ولی به هر حال به اینجا رسیدیم.

   ما تا چند ماه دیگه از اینجا میریم و شاید سرنوشت دانشکده و دانشجواش اصلا تاثیری به حالمون نداشته باشه. الانم که کنکور داریم. ولی سال پایینی هامون چه گناهی کردن که نمیتونن تو اون فضا که ما رشد کردیم رشد کنن. نزاریم میراثی که از ما به جا میمونه نفرت و انزجار حال حاضر در فضای دانشکده باشه. با یه همدلی ساده میتونیم با برگردوندن انجمن به فضای دانشکده دوباره فضا رو به همون حال و هوای سال اول و دوم خودمون برگردونیم.

   تا امید هست، زندگی باید کرد.


(هر نظری که شامل هر توهینی به هر عقیده یا فردی باشد حذف خواهد شد.)

یه روز یه ترک و یه رشتی و یه اصفهانی...!

یه روز یه ترک بود ...

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.

شجاع بود و نترس.

در دوران استبداد که نفس کشیدن هم جرم بود ، با کمک دیگر مبارزان ترک ، در برابر دیکتاتوری ایستاد

او برای مردم ایران ، آزادی می خواست

و در این راه ، زیست و مبارزه کرد و به تاریخ پیوست تا فرزندان این ملک ، طعم آزادی و مردمسالاری و رهایی از استبداد را بچشند.


یه روز یه رشتی بود...

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی.

او می توانست از سبزی جنگل های شمال و از دریای آبی اش لذت ببرد و عمری را به خوشی و آرامش سپری کند

اما سرزمین اش را دوست داشت و مردمانش را

و برای همین در برابر ستم ایستاد
آنقدر که روزی سرش را از تنش جدا کردند.


یه روز یه اصفهانی بود...

اسمش حسین خرازی

وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند ، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.

کارش شد دفاع از مردم سرزمینش ، از ناموس شان و از دین شان.

آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.

یه روز یه ...
ترک و رشتی و فارس و کرد و لر و اصفهانی و عرب و ... !

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند

و به صرافت شکستن قفل دوستی ما افتادند

و از آن پس "یه روز یه ... بود" را کردند جوک تا این ملت ، به جای حماسه های اقوام این سرزمین که به عشق همدیگر ، حتی جانشان را هم نثار کرده اند ، به "جوک ها " و "طعنه ها" و "تمسخرها" سرگرم باشند و چه قصه غم انگیزی!

غیر قابل توصیف...

بعضی وقتا از زمین و زمان می باره و تو بدون هیچ چتر یا سرپناهی باید زیر بارش قدم برداری..... اون قدر بری تا بلکه سرپناهی پیدا کنی و البته مهم اینه که همین قدم زدن بدون فکر کردن به مقصد و سر پناه هم می تونه لذت بخش باشه.... اما زیر تمام بارش ها خودت تنهایی، نه کسی هست که برات چتر بیاره و بالای سرت نگه داره، نه تو رغبتی داری که دیگران برات چتر به دست بشن!

پس خودت قدم بر می داری و از اینکه زمین و زمان برات می باره لذت می بری و با ترس خداحافظی می کنی....

ترم اول و دوم دانشگاه ترمای جالبی بود!! آدم هنوز تو جو دانشگاهه و یه جور احساس عجیب همراه آدمه که هنوز باهاش عجین نشده! ترم بالایی ها بهت میگن بچه و خام. شاید هنوزم زود باشه (!) که بخوام به این نتیجه برسم که جز محیط دانشگاه و دوستان و کارها و تلاش های خودم هیچ اتفاقی تو دوره دانشگاه نمی افته که برام موندگار باشه!

تقریبا همه خونواده ها نگرانن که بچشون سیگاری نشه، عاشق نشه، اسیر دوست ناباب نشه و خلاصه از اینجور فکرا... تازگیهام که از این مستندای «بدبختی شناسی» زیاد از تلویزیون پخش می شه. اما من واقعا به دنبال دلیلی هستم که منو قانع کنه که سیگار نکشم، که منو قانع کنه که ازخونه فرار نکنم، که منو قانع کنه که عاشق هر کسی نشم، که منو قانع کنه که دوست ناباب پیدا نکنم، که منو قانع کنه که دوست ناباب نشم!!

چرا از بین همه این آدمایی که دوستشون دارم و نگرانم هستن کسی نیست که بدون احساسات بی مورد و اضطراب پدر و مادر گونه با من به مناظره بشینه و به جای اینکه از تجربیاتش در مورد عشق های بی سرانجم برام بگه، بیاد و حرفا و دردای منو بشنوه و از بیخ صورت مسئله منو پاک نکنه....

همه فقط حرف و راه حل های همدیگرو تکرار می کنن بدون اینکه متوجه باشن که صورت مسئله ما فرق داره و اونا فقط اونو پاک می کنن....

تحریم کردن، کنترل شدید و سوال و جواب های بی پایان........

شیخ و مریدانش!

آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.
گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟
فرمود : آزادی مطلق !
و مریدان گریستند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.
شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !
و مریدان گریستندی.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟
گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.
و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است.
گفت خب نخرید.
مریدان سر به دیوار کوفتندی.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟
فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.
و مریدان همی گریستند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.
و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.
شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
آسمان و زمین بر ما شده بخیل

و مریدان رم کرده و سر به بیابان گذاشتند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز مردان را فاسد کند ؟
گفت : دماغ زنان !
و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند.
= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =
در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.
و مریدان گریستند.
شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریید !
و مریدان غش غش خندیدند !
 

معذرت خواهی( خاطرات ترم گذشته سابق!)

شرمنده هر کاری کردم یه هاست درست حسابی که فیلتر (فیلتر حرف سیاسی نیست، یه چیزیه تو مایه های فیلتر سیگار که یه حرف بی ادبیه!) نشده باشه برای آپلود کردن  عکسا پیدا نکردم برای همین به روش معمول این روزها صورت مسئله رو پاک کردم. (یه چیزی تو مایه های نکن بچه ضرر داره بدون دلیل!!)  به همین راحتی. 
 
خب بالاخره به کمک جواد تونستم عکسا رو آپلود کنم!!! مرسی جواد!!!
ادامه نوشته

پێم ئه ڵێن فه رمووته شێتم

پێم ئه ڵێن فه رمووته شێتم ، ئه ی به قوربان ئه وده مه

باسی شێتیم تا قییامه ت گه ر بکه ی هێشتا که مه

نه ک ئه تۆ عا له م بزانن شێت و سه رگه ردانتم

گیانه که م عاشق چ باکێکی له ڵۆمه ی عا لمه

یان ئه وه ی بیستوومه هه ر حاشا له ناسینم ئه که ی

ئه م که لامه ت دڵ ته زێنه ، ئه و په ڕی ده رد و خه مه

 گه ر ئیشاره ی چاوه که ت هیوای نه خستابایه دڵ

که ی له کۆڵی خۆم ئه نا ئه م هه موو ئێش و ماته مه

وا مه فه رموو چاوه کانم ، که س نییه ئاگای نه بێ

حافزی رۆحی په پووله نوری له رزانی شه مه

پێم ئه ڵێن فه رمووته شێتم ، ئه ی به قوربان ئه وده مه

باسی شێتیم تا قییامه ت گه ر بکه ی هێشتا که مه

با توجه به لطف دوستان به صورت حضوری نیمه حضوری و غیر حضوری ترجمه شعر رو به زبان فارسی تو ادامه مطلب نوشتم.

(چرا ما فقط باید فارسی یاد بگیریم؟! خب شما برین کردی یاد بگیرین. به همین سادگی!)

از شاعر هم به دلیل ترجمه ضعیفم پیشاپیش معذرت خواهی می کنم!

ادامه نوشته

عشقی که زیر خط کمربند نباشد....

توقع زیادی نیست.....

خواستن امنیت آغوش تو...

و عشقی که.. زیر خط کمربند نباشد....

***

میدانی که تا چه اندازه از دود خاکستری سیگار بیزارم....

اما...

هرگز نفهمیدی چرا گاهی فقط پُکی به سیگار افروخته‌ی تو میزدم...

***

برای "تظاهر" به دلبستگی دیگر بهانه‌ای ندارم!

چقدر غریب و مبهم.....

چه حس مشکوکی !!!

من و او دیگر "ما" نیستیم... و من حتی دلتنگش نمی‌شوم

انگار تمام آن روزها کابوس شکنجه‌ای مزمن برای روح بی قرار و سر کش من بود

مثل پرنده‌ای فراری از قفس

احساس رهایی می‌کنم

***

این روزها دچار سر گیجه‌ام!

تلخ تر از تلخ!

زود می رنجم! انگار گمشده‌ام! حتی گاهی می‌ترسم !!!

چه اعتراف بدی!
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده! دلم هوای سردی غربت دارد...

استاد جان خدا را

استاد جان خدا را

        قربان دیدگانت، استاد جان خدا را

                            جانا محبتی کن این بنده ی خدا را

          من مخلص تو هستم، اصلا فدای کفشت

                            با نمره ای بخندان این قوم بینوا را

           لطفی نما و بر ما اندک عنایتی کن

                            باور نما نگویم با غیر، این ماجرا را

           استاد جان کرم کن، بر ما مگیر خرده

               کاین جزوه ای که گفتی، دق مرگ کرد ما را

           چند اسم خارجی را با چند شکل و درهم

                        تحویلمان تو دادی آخر چه سود ما را ؟

            هر وقت دیدمت من جسمم به لرزه افتاد

                     گویی که موش بیند آن گربه ی جفا را

             آن صفر را که خر خوان ام خبائثش خواند

                        اما به دور گردان این صفر بی صفا را

            یک ترم با تو بودم، رقصیده ام به سازت

                            شاباشمان بگردان آن نمره کذا را

 

سال نو مبارك

سلام خدمت همه برادرا و خواهراي گلم.
دوستان 86ي سال سياه 88 كم كم داره نفساي آخرش رو مي كشه و تموم مي شه. سالي كه براي همه ما سالي تلخ و پر از خبراي بد بود.از (...) تا (...) . فكر كنم همه بدونن منظورم چيه!
دوستان در سال جديد سعي كنيم غبارهايي رو كه در اين سال بر دلهاي هممون نشسته رو پاك كنيم. بياين تا در كنار هم و متحد با هم نزاريم هر كي هر كاري دلش خواست بكنه و ما فقط نظاره گر باشيم. تو اين سال جديد سعي كنيد زيبا فكر كنيد. زيبا عمل كنيد و زندگيمون رو زيبا كنيم.
اميدوارم تو سال جديد ديگه هيچوقت از اون دسته اتفاقايي كه تو يه شب بغض همه مرداي دانشگاه رو شكست ديگه پيش نياد. تا بتونيم كنار هم از زندگيمون تو اين دانشگاه (كه خيليا بر خلاف من از انتخابش پشيمونن) لذت ببريم.
به اميد سالي پر از شادكامي
آرزومند آرزوهاتون

کاش

كاش می‌شد كمی برای نابترین عشقها ارزشی قائل شویم، كاش از این نابسامانی روحها می‌گریختیم، چقدر در خاكستری روزگارمان غرق شده‌ایم. من دلم برای لبخندهای روشن تنگ شده من هنوز دلم می‌خواهد در آسمان آرزوها پرواز كنم، چقدر سنگدلیم كه دلمان را در قفس طلایی نبایدها اسیر می‌كنیم. این نهایت بی‌رحمی است كه یاد تبسمهای كوچكمان را، خوشیها را قاب كنیم و به دیوارهای سنگی قلبمان بیاویزیم.