شنبه 2 مرداد وقتی با علی مطیعی رسیدیم فرودگاه مهرآباد دیدم بچه ها "سگ مرام" گذاشتن و پرواز خودشونو کنسل کردن تا با هم بریم یعنی از اول صبح تا ساعت 3 بعد از ظهر اونجا بودن. بازم به خاطر این لطفشون تشکر میکنم. همونجا توی فرودگاه دکتر بهرامی را دیدیم ("سالی که نکوست از بهارش پیداست") میگفت برید تا آخر شهریور خوش باشین که آخر شهریور میخوام نمره ها را بزنم. خلاصه همگی با پرواز بعدازظهر رسیدیم عسلویه. اینقدر بگم که هواش از اهواز گرمتر نبود ولی خیلی شرجی بود و به جای گرد و خاک بوی گاز بود.
یکشنبه صبح با اتوبوس مسافت طولانی 300 متر را طی مدت زمان 2 دقیقه طی کردیم و رسیدیم ساختمون آموزش. مهندس HSE اومد و درباره انواع و اقسام کلاه های ایمنی و ساختار آنها توضیح داد و ما را هر چه بیشتر با دنیای مهندسی شیمی و گاز آشنا کرد! این روند با حضور مهندسین مخزن، حفاری، مکانیک، پزشکی و ... و در رابطه با مسائل بسیار مرتبطی همچون ساخت مخازن، انواع جوشکاری ، حفاری چاههای نفت و ... تا آخر هفته در دو نوبت صبح و بعدازظهر ادامه داشت که بعضی وقتها هم 2 در میشد. بقیه روز هم در سوله و یا استخر میگذشت که جاتون واقعا خالی سوله اش خیلی مجهز بود. البته یک روز مهندس پروسس آمد که با مخالفت شدید هم شاگردی های مهندسی نفت، اکتشاف و حفاری (دانشگاه علوم و تحقیقات) مواجه شد. در آخر هفته به دلیل کار زیاد!!! از طرف POGC یا همان شرکت نفت و گاز پارس رفتیم ساحل. جاتون خیلی خیلی خالی بود.
شنبه، یکشنبه و دوشنبه هفته بعد رفتیم بازدید از فاز 15-16 که در حال ساخت بود و با کمک مهندسین عمران، مکانیک، برق و ... از نزدیک با جوشکاری، زنگ زدایی، ساختمون سازی و ... آشنا شدیم. البته از دور هم تجهیزات مهندسی شیمی مانند برج و امثالهم را میدیدم ولی اجازه نزدیک شدن به آن را نداشتیم. دو روز بعد را هم رفتیم فاز 17-18 تا همون کاری که تو فاز 15-16 کردیم اینجا هم انجام بدیم یعنی یکبار بازدید میکردیم و در دفعات بعد میگفتیم که از دیروز تا حالا چه تغییراتی کرده. کار سختی نبود ما تو اتوبوس زیر کولر بودیم و یه مهندس غیر شیمی! فک میزد و ما هم میخندیدم. چون اگه یه مهندس شیمی میومد اونوقت بچه های دانشگاه علوم تحقیقات اعتراض میکردند که چرا اینها به درد ما نمیخوره.
پنج شنبه هم رفتیم نیروگاه!! به به!! مهندس برق میدیود و ما هم دنبالش! بعدش رفتیم توی سالن کنفرانس و به هم نگاه کردیم.
عصر همون روز با گذر از هفت خان رستم تونستیم از این محیط پرکار!! فرار کنیم. و بسیار افسوس خوردیم که چرا نرفتیم شرکت گاز یا پالایشگاه تا از این همه رنج و کار راحت باشیم.
قصه ما به سر رسید... قار قار...