روزی حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند درخواست نمود :

« بارالها ! می خواهم بدترین بنده ات را ببینم . »

ندا آمد :

« صبح زود به درب ورودی شهر برو . اولین كسی كه از شهر خارج شد او بدترین بنده من است .

حضرت موسی (ع) اول صبح روز بعد به درب ورودی شهر رفت .

پدری با فرزندنش اولین نفری بود كه از درب شهر خارج شد .


حضرت موسی (ع) پیش خود گفت :

« بدبخت خبر ندارد كه بدترین خلق خداست ! »

حضرت موسی (ع) پس از بازگشت رو به درگاه خداوند نمود و ضمن تقدیم  سپاس  از  اجابت  خواسته اش ، عرضه داشت كه :

« بارالها ! حال می خواهم بهترین بنده ات را ببینم . »

ندا آمد :

« آخر شب به درب ورودی شهر برو . آخرین نفری كه وارد شهر شود او بهترین بنده من است . »


ادامه نوشته

عکسهای بامزه

بدل طبیعی سیروس گرجستانی............!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

.

.

.

.

.

.

.

و

.

.

.

.

.

.

عکس خراب کن لوس

.

.

.

.

.

.

.

.

ادامه نوشته

گنجشک و خدا

گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود.                                                                                                  

خدا گفت: چیزی بگو !

گنجشک گفت: خسته ام.

خدا گفت: از چه ؟

گنجشک گفت: تنهایی، بی همدمی. کسی تا به خاطرش بپری، بخوانی، او را داشته باشی.

خدا گفت: مگر مرا نداری ؟

گنجشک گفت: گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند .

خدا گفت: آیا هرگز به ملکوتم نیامدی ؟

گنجشک سکوت کرد. بغض  به دیواره های نازک گلویش فشار آورده بود.

خدا گفت: آیا همیشه در قلبت نبوده ام ؟! چنان از غیر پُرش کردی که جایی برایم نمانده.

چنان کوچک که دیگر توان پذیرشم را نداری . هرگز تنهایت گذاشتم ؟

گنجشک سر به زیر انداخت . دانه های اشک ، چشم های کوچکش را پر کرده بود .

خدا گفت : اما در ملکوت من همیشه جایی برای تو هست ، بیا !

گنجشک سر بلند کرد . دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود .

گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود

سلام به همه ی بچه های 86 ای

جا داره 1 خسته نباشید درست و حسابی به دانشجوهای مهندس محبی بگم

 امیدوارم هممون از این امتحان 4 ساعته!!!! نمره ی خوبی بگیریم!

مطلب دیگه ای هم هست که می خوام بگم و خواهش میکنم به کسی بر نخوره:

چقدر خوبه حالا که داریم سال آخری میشیم یه کم روی رفتار و کارامون دقت بیشتری

داشته باشیم.راستشو بخواید وقتی برای اولین بار تو وبلاگ مطلب می زدم اصلا فکر نمی کردم 

بعضی از بچه ها اینقدر لطف داشته باشند و چنین نظراتی برام پست کنند و تازه توقع داشته باشند نظراتشون رو تایید کنم.

یعنی بعد از 3 سال دانشجو بودن باید چنین اتفاقی بیفته و ....

پس نباید توقع داشت  با رفتاری که بعضی از بچه ها از خودشون نشون میدن جو دانشکده عوض بشه

و دخترها بخوان در برنامه ای شرکت کنند ....

"البته این نظر شخصی خودمه ولی بعید می دونم کسی واقعا از این وضعیت راضی باشه!!"

به یاد داشته باش...

  همه چیز، گاه اگر تیره می نماید... باز روشن می شود زود...

 تنها فراموش مکن این حقیقتی است : 

بارانی باید، تا که رنگین کمانی برآید و لیموهائی ترش ، تا که شربتی گوارا فراهم شود!

و گاه روزهائی در زحمت ، تا که از ما، انسان هائی تواناتر بسازد.

  خورشید دوباره خواهد درخشید، زود... خواهی دید

آموختن آسان نيست خستگي هر آن در کمين است

آزرده مي شوي ، احساس شکست مي کني

شک مي کني که رها کني و بگذري ،

مي خواهي به کناره روي و وانمود کني که اتفاقي نيافتاده ......

اما نه تو بازنده نيستي ،

‌که   مبارزي