باز باران

باز باران
ادامه نوشته

نا گفته های زندگی یک دوجنسه که تا بحال نشنیده اید!!!

نا گفته های زندگی یک دوجنسه که تا بحال نشنیده اید!!!
ادامه نوشته

فداکاری زنان..........!!

بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی ‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است. افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می‌کند. اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می‌برند. فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که... قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند. پس از کمی‌مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می‌کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد. نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی ‌که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می‌شدند بسیار تماشایی بود.

چت ايراني!!!

پسر : سلام،خوبي؟ مزاحم نيستم؟ دختر: سلام، خواهش مي کنم asl plz ؟ پسر : تهران/وحيد/?? و شما؟ دختر‌: تهران/ نازنين/ ?? پسر: اِ اِ اِ ، چه اسم قشنگي! اسم مادر بزرگ منم نازنينه. دختر: مرسي! شما مجردين؟ پسر: بله. شما چي؟ ازدواج کردين؟ دختر: نه، منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟ پسر: من فوق ليسانس مديريت از دانشگاه MIT آمريکا دارم. شما چي؟ دختر : من فارغ التحصيل رشته‌ي گرافيک از دانشگاه سُربن فرانسه هستم. پسر: wow چه عالي! واقعا از آشناييتون خوشحالم. دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران هستين؟ پسر: من بچه‌ي تجريشم. شما چي؟ دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش مي شينين؟ پسر: خيابون دربند. شما چي؟ دختر : خيابون دربند!؟ کجاي خيابون دربند؟ پسر : خيابون دربند، خيابون...... کوچه...... پلاک......، شما چي؟ دختر: اسم فاميلي شما چيه؟ پسر: من؟ حسيني! چطور!؟ دختر: چي؟ وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي چت مي کني؟ تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري قسطاي عقب مونده‌ي خونه رو بدي! مکانيکي رو ول کردي نشستي چت مي کني؟ پسر : اِ، عمه ملوک شمائين؟ چرا از اول نگفتين؟ راستش! راستش! ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده....، آخه مي دونين........... دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه‌ي منو به آدماي توي چت ميدي؟ مي دونم به فريده چي بگم! پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين! اگه بفهمه پوستمو ميکّنه! عوضش منم به عمو فريبرز چيزي نمي گم! دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم. ديگه اسم فريبرزو نياريا! راستي من بايد برم عمو فريبرزت اومد. باي پسر: باشه عمه ملوک! باي......

کاش

كاش در دهكده عشق فراواني بود
 توي بازار صداقت كمي ارزاني بود
 كاش اگر گاه كمي لطف به هم ميكرديم
 مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
 كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف ترين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از دردخودش كم ميكرد
 قرض ميداد به ما هر چه پريشاني بود
 كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
 رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهام است
 كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چقدر شعر نوشتيم براي باران
 غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نميرفت به اين زودي ها
 دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
 كاش دلها پر از افسانه نيما ميشد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه ي دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
 كاش چشمان پر از پرسش مردم
 كمتر غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
 كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
 غرق هرچي ميخواهي و مي داني بود
 دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
راز اين شعر همين مصرع پاياني بود

شهر ما آباد است

شهر ما آباد است

 

می توان تنها شد

می توان ، زار گریست

می توان ، دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پاها له کرد !

می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت .

می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !

می توان ...

می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود !

آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت ...

با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی ...

یادگاری ؟، همه جا تلخی و سردی و غرور ،

فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!

ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :

شهری از آدم آبی سرشار ، آسمان و زمین ، عین آن شهر ، ولی

من و تو با همه آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !

دل هر آدم عاشق که شکست ، قلب ما می شکند !

همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزس که

ضرب گام من وتو ، بر دلش می پیچد !

من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم ،

ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار

مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم

ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را ، با دل روشن خورشید ، به هم می بندیم

ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است !

او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ، بین احساس شکوفایی و آرامش عشق

تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ...

شهر ما ، آباد است !

و نگاهش شب و روز ، به تولد باز است !

 و دلش می خواهد همه شب زده ها

دم در وازه شهر ، دل به دریا بزنند

تا همه مثل بهار ، شهروندش بشوند !

شهر ما آباد است !

 

موفقیت

خاطرات کارآموزی    قسمت 3

در این قسمت میخوام  سرگذشت کارآموزی یکی از دوستانم رو بگم.

محل کارآموزی این دوست عزیز ما دکلهای سربلند اهواز بود که از 20 تیر شروع میشد.روز پنج شنبه 17هم بود که من ایشونو تو اتاق تلوزیون خوابگاه آزاده رویت نمودم.اول که فکر کردم اشتباه کردم و یکی از بچه های آبادانه ولی وقتی چهرشو تو راهرو دیدم یقین حاصل کردم که نه خودشه.من که تعجب کرده بودم ازش سوال کردم که چرا زود اومده که جواب داد باید سه روز قبل از اعزام خودشو معرفی میکرده به خاطر همین زود اومده ولی خب فردا که جمعه بود و شنبه هم مبعث و وقتی که اومده بود تازه متوجه شده بود که چه اشتباهی کرده.روز شنبه بود و داشت باسه ما قپی میومد که من فردا میرم دکل ،عصر برمیگردم میرم خونه.داشت تعریف میکرد که من فلان میکنم ،چلان میکنم که خبر رسید یکشنبه و دوشنبه به علت گرمی هوا تعطیله.با شنیدن این خبر قیافش دیدنی شده بود.کلی بد و بیراه گفت و دو روز دیگه هم مهمان ما موند.روز دوشنبه بار هم همان قپی های روز شنبه رو تکرار میکرد.صبح روز سه شنبه با دیگر دکلرو ها راه افتادن که به سلامتی اعزام شن که  باز هم یه مشکل وجود داشت.مشکلش اینجا بود که تا دوشنبه اعزام داشتن و نمی تونستن کارآموزا رو اعزام کنن.باز با قیافه ای دیدنی تر برگشت ولی یه امید داشت.به دلیل اینکه سوزن تو پاش بود میخواست چهارشنبه بره صحبت کنه تا اعزامش کنن که اینم نشد و تا روز یکشنبه که بالاخره اعزامش کردن پیش ما بود.

و اینچنین بود که این دوست ما 12روز از بهترین روزای رندگیش رو به بیغولگی گذراند.جالبی این قضیه به اینجا ختم نمیشه.بعد از اینکه اعزام شدن ،کمپانیمن ازشون میخواد که هر دو هفته رو بمونن ولی حداقل شانسی که داشت این بود که چون سوزن در پایش به سر میبرد ، با ارائه مدارک پزشکی به کمپانیمن از دست این کارآموزی رها شد.

و اما شما فکر میکنید تو این 12 روز این دوست ما چه کار میکرد.من یه عکس آماده کردم که در ادامه مطلب گذاشتم.البته این یکی از کارایی اس که انجام میداد.کارهای دیگری هم بود که نمیشه بازگو کرد.

ادامه نوشته

یک نفر هست

یک نفر هست

مهربانم ، ای خوب !

یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که اینجا

بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو

تک و تنها ، به تو می اندیشد

و کمی ،

دلش از دوری تو دلگیر است ...

مهربانم ، ای خوب!

یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ،

به رهت دوخته بر در مانده

و شب وروز دعایش این است ؛

زیر این سقف بلند ، هرکجایی هستی ، به سلامت باشی

و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...

مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که دنیایش را ،

همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،

پیوند زده

و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد ...

مهربانم ، ای خوب !

یک نفر هست که با تو

تک وتنها ، با تو

پر اندیشه و شعر است و شعور !

پر احساس خیال است و سرور !

مهربان ! این بار ، یاد قلبت باشد ؛

یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است

و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را

از ته قلب و دلش می بوسد

و دعا می کند این بار که تو

با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی

و پر از عاطفه و عشق و امید

به شب معجزه و آبی فردا برسی . . .

مهین رضوانی فرد

چهار سکانس

چهار سکانس

سکانس اول

امروز ، زودتر از خورشید بیدار شدم ، دوباره . هر روز با هم قرار می گذاریم که فردا چه کسی زودتر از خواب بیدار می شود . بیش تر وقت ها من برنده می شوم . فکر می کنم خود خورشید هم می داند که اگر من خودم بخواهم می توانم تمام روزهای عمرم را برنده باشم !

در مسابقه با خورشید ، اگر بخواهم می توانم برنده باشم ( لطفا این جمله را یک بار دیگر بخوان . به دوبار خواندنش می ارزد ) ! پس ، نتیجه می گیریم که اگر اراده کنم می توانم در همه ی مسابقه های زندگی برنده باشم !!! وای ! چه کیفی داره !

سکانس دوم

( این سکانس ، 5 ساعت بعد از نوشتن سکانس اول ، روی کاغذ جا خوش کرده است )

دیدن تو را از همه چیز بیش تر دوست دارم حتی بیش تر از برنده شدن در مسابقه با خورشید ! من امروز تو را دیدم . بعد از 6 قرن تو را دیدم و 6سال جوان تر شدم ! باور کن جوان تر شدم . خورشید و درخت روبه روی پنجره ، این جوانی زودهنگام را به من خاطر نشان کردند . تازه ! قیافه شان هم خیلی تغییر کرده بود ، موقع گفتن این حقیقت .

سکانس سوم

( لطفا روی این سکانس تمرکز کن ، متشکرم )

من بیش تر از حرف های محبت آمیز به درک شدن احتیاج دارم . فقط دوست دارم پیش فرض هایی را که از من داری ، به دست باد بسپاری و حرف هایم را با روشنایی امروز و اکنون ، قیاس کنی . به من اعتماد کن . به تمام روزهای برگ ریز سوگند می خورم ( دست راستم را هم گذاشته ام روی قلبم ) که همیشه حقیقت را در زندگیم در نظر دارم . من تمام سعی ام را می کنم تا به محیط پیرامونم ، انرژی مثبت هدیه کنم . وقتی در مورد من ظاهری و سطحی قضاوت می کنی ، دیگر گوشم حرف های محبت آمیزت را نمی شنود و من برای 1000 سال ناشنوا می شوم و ...

سکانس چهارم

( یک سکانس هفت کلمه ای )

هنوز هم دوستت دارم ... شاپرک ظاهر بین من !


نویسنده:پرستو عوض زاده

موفقیت