نا گفته های زندگی یک دوجنسه که تا بحال نشنیده اید!!!
فداکاری زنان..........!!
چت ايراني!!!
کاش
شهر ما آباد است
شهر ما آباد است
می توان تنها شد
می توان ، زار گریست
می توان ، دوست نداشت و دل عاشق آدم ها را ، زیر پاها له کرد !
می توان چشمی را ، به هیاهوی جهان خیره گذاشت .
می توان صدها بار ، علت غصه دل را فهمید !
می توان ...
می توان بد شد و بد دید و بد اندیشه نمود !
آخرش هم تنها ، می توان تنها رفت ...
با جهانی همه اندوه و غم و بدبختی ...
یادگاری ؟، همه جا تلخی و سردی و غرور ،
فاتحه ؟! خوب شد رفت ! عجب آدم بدخلقی بود !!
ولی ای کودک زیبای دلم ، آن ور سکه تماشا دارد :
شهری از آدم آبی سرشار ، آسمان و زمین ، عین آن شهر ، ولی
من و تو با همه آدم هاش ، غرق احساس غروریم به عشق !
دل هر آدم عاشق که شکست ، قلب ما می شکند !
همه جا لبخند است و زمین ، مفتخر است به تن سبزس که
ضرب گام من وتو ، بر دلش می پیچد !
من و تو خوشبختیم ، ما خدا را داریم ،
ما غم چلچله را ، وقت بوسیدن دستان بهار
مثل یک شعر قشنگ ، از دلش می خوانیم
ما پر لب پر هر فنچک بی مادر را ، با دل روشن خورشید ، به هم می بندیم
ما به باران گفتیم : که کمی آهسته ! غنچه پاک دعا در خواب است !
او قرار است که روزی ، روی اندیشه و ایمان ، بین احساس شکوفایی و آرامش عشق
تا دم پنجره سبز خدا ، سبز شود ...
شهر ما ، آباد است !
و نگاهش شب و روز ، به تولد باز است !
و دلش می خواهد همه شب زده ها
دم در وازه شهر ، دل به دریا بزنند
تا همه مثل بهار ، شهروندش بشوند !
شهر ما آباد است !
موفقیت
خاطرات کارآموزی قسمت 3
محل کارآموزی این دوست عزیز ما دکلهای سربلند اهواز بود که از 20 تیر شروع میشد.روز پنج شنبه 17هم بود که من ایشونو تو اتاق تلوزیون خوابگاه آزاده رویت نمودم.اول که فکر کردم اشتباه کردم و یکی از بچه های آبادانه ولی وقتی چهرشو تو راهرو دیدم یقین حاصل کردم که نه خودشه.من که تعجب کرده بودم ازش سوال کردم که چرا زود اومده که جواب داد باید سه روز قبل از اعزام خودشو معرفی میکرده به خاطر همین زود اومده ولی خب فردا که جمعه بود و شنبه هم مبعث و وقتی که اومده بود تازه متوجه شده بود که چه اشتباهی کرده.روز شنبه بود و داشت باسه ما قپی میومد که من فردا میرم دکل ،عصر برمیگردم میرم خونه.داشت تعریف میکرد که من فلان میکنم ،چلان میکنم که خبر رسید یکشنبه و دوشنبه به علت گرمی هوا تعطیله.با شنیدن این خبر قیافش دیدنی شده بود.کلی بد و بیراه گفت و دو روز دیگه هم مهمان ما موند.روز دوشنبه بار هم همان قپی های روز شنبه رو تکرار میکرد.صبح روز سه شنبه با دیگر دکلرو ها راه افتادن که به سلامتی اعزام شن که باز هم یه مشکل وجود داشت.مشکلش اینجا بود که تا دوشنبه اعزام داشتن و نمی تونستن کارآموزا رو اعزام کنن.باز با قیافه ای دیدنی تر برگشت ولی یه امید داشت.به دلیل اینکه سوزن تو پاش بود میخواست چهارشنبه بره صحبت کنه تا اعزامش کنن که اینم نشد و تا روز یکشنبه که بالاخره اعزامش کردن پیش ما بود.
و اینچنین بود که این دوست ما 12روز از بهترین روزای رندگیش رو به بیغولگی گذراند.جالبی این قضیه به اینجا ختم نمیشه.بعد از اینکه اعزام شدن ،کمپانیمن ازشون میخواد که هر دو هفته رو بمونن ولی حداقل شانسی که داشت این بود که چون سوزن در پایش به سر میبرد ، با ارائه مدارک پزشکی به کمپانیمن از دست این کارآموزی رها شد.
و اما شما فکر میکنید تو این 12 روز این دوست ما چه کار میکرد.من یه عکس آماده کردم که در ادامه مطلب گذاشتم.البته این یکی از کارایی اس که انجام میداد.کارهای دیگری هم بود که نمیشه بازگو کرد.
یک نفر هست
مهربانم ، ای خوب !
یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که اینجا
بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو
تک و تنها ، به تو می اندیشد
و کمی ،
دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب!
یاد قلبت باشد ؛ یک نفر هست که چشمش ،
به رهت دوخته بر در مانده
و شب وروز دعایش این است ؛
زیر این سقف بلند ، هرکجایی هستی ، به سلامت باشی
و دلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ؛
یک نفر هست که دنیایش را ،
همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ،
پیوند زده
و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب !
یک نفر هست که با تو
تک وتنها ، با تو
پر اندیشه و شعر است و شعور !
پر احساس خیال است و سرور !
مهربان ! این بار ، یاد قلبت باشد ؛
یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است
و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را
از ته قلب و دلش می بوسد
و دعا می کند این بار که تو
با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی
و پر از عاطفه و عشق و امید
به شب معجزه و آبی فردا برسی . . .
مهین رضوانی فرد
چهار سکانس
سکانس اول
امروز ، زودتر از خورشید بیدار شدم ، دوباره . هر روز با هم قرار می گذاریم که فردا چه کسی زودتر از خواب بیدار می شود . بیش تر وقت ها من برنده می شوم . فکر می کنم خود خورشید هم می داند که اگر من خودم بخواهم می توانم تمام روزهای عمرم را برنده باشم !
در مسابقه با خورشید ، اگر بخواهم می توانم برنده باشم ( لطفا این جمله را یک بار دیگر بخوان . به دوبار خواندنش می ارزد ) ! پس ، نتیجه می گیریم که اگر اراده کنم می توانم در همه ی مسابقه های زندگی برنده باشم !!! وای ! چه کیفی داره !
سکانس دوم
( این سکانس ، 5 ساعت بعد از نوشتن سکانس اول ، روی کاغذ جا خوش کرده است )
دیدن تو را از همه چیز بیش تر دوست دارم حتی بیش تر از برنده شدن در مسابقه با خورشید ! من امروز تو را دیدم . بعد از 6 قرن تو را دیدم و 6سال جوان تر شدم ! باور کن جوان تر شدم . خورشید و درخت روبه روی پنجره ، این جوانی زودهنگام را به من خاطر نشان کردند . تازه ! قیافه شان هم خیلی تغییر کرده بود ، موقع گفتن این حقیقت .
سکانس سوم
( لطفا روی این سکانس تمرکز کن ، متشکرم )
من بیش تر از حرف های محبت آمیز به درک شدن احتیاج دارم . فقط دوست دارم پیش فرض هایی را که از من داری ، به دست باد بسپاری و حرف هایم را با روشنایی امروز و اکنون ، قیاس کنی . به من اعتماد کن . به تمام روزهای برگ ریز سوگند می خورم ( دست راستم را هم گذاشته ام روی قلبم ) که همیشه حقیقت را در زندگیم در نظر دارم . من تمام سعی ام را می کنم تا به محیط پیرامونم ، انرژی مثبت هدیه کنم . وقتی در مورد من ظاهری و سطحی قضاوت می کنی ، دیگر گوشم حرف های محبت آمیزت را نمی شنود و من برای 1000 سال ناشنوا می شوم و ...
سکانس چهارم
( یک سکانس هفت کلمه ای )
هنوز هم دوستت دارم ... شاپرک ظاهر بین من !
موفقیت