تیتراژ پایانی اخراجی های 3

فصل‌های پیش از این هم ابر داشت

بر کویرم بارشی بی‌صبر داشت

پیش از اینها آسمان گلپوش بود

پیش از اینها یار در آغوش بود

ادامه نوشته

دارم میمیرم، یک کاری کنید !!!! ...  داستان

اومد پیشم حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت: حاج آقا یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: من رفتنی ام!
گفتم: یعنی چی؟
گفت: دارم میمیرم
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.

ادامه نوشته

عجایب زبان مشهدی

سلام به همه بچه های گل 86یییییییییی

امیدوارم که امتحان های ترم رو خوب داده باشید و ... بی خیال اینارو بخون جالبه الیته با اجازه بچه مشهدی های گل

عجايب زبان مشهدي

Mibaram      =      Moborom

Man Beram?   =   Moborom

Barande Misham=Moborom

Miboram      =       Moborom

Moo Bur Hastam=Moborom

 

رهایت من نخواهم کرد  سهراب سپهری

منم زیبا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم 

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید 

ترا در بیکران دنیای تنهایان 

رهایت من نخواهم کرد 

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود 

ادامه نوشته

عصر یک جمعه ی دلگیر

عصر یک جمعه ی دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان

نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه ی باران نرسیده

است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ، به

ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته

زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان

نرسیده است ؟
ادامه نوشته

به تو می اندیشم

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به تو آری ، به تو یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ، به همبن باغ بلور

ادامه نوشته

غم سلطان کربلا

بارد چه؟خون !زکه؟ دیده،چه سان؟روز و شب!چرا؟

از غم،کدام غم؟غم سلطان کربلا!

 

نامش چه بد؟حسین!ز نسل که؟از على!
مامش که بود؟فاطمه!جدش که؟مصطفى

ادامه نوشته

شهر هرت

اینم یه شعر باحال دیگه برا کنکوری های درس خون و درس نخون


در شهر هرت حاجت هيچ استخاره نيست
هركار عشقت است بكن بند و باره نيست
در شهرهرت آن چه كه ديدي سكوت كن
حاجت به جنبش دولب و آرواره نيست

ادامه نوشته

غــم مـخور، دوران بی پولی به پایان میرسد !!!! ...

غم مخور دوران بی پولی به پایان می رسد
دارد این یارانه ها استان به استان می رسد
مبلغش هر چند فعلاً قابل برداشت نیست
موسم برداشت حتماً تا زمستان می رسد....

ادامه نوشته

یاشار و تک 1دو

یاشار مودت که دیروز برای شرکت در مسابقات تک 1(وان)2(دو) از  کوت عبدالله راهی  تهران شده بود امروز در وزن منفی 74 کیلوگرم به رقابت پرداخت. دیروز در قسمت وزن کشی این مسابقات پس از اینکه متوجه شد مقدار 20 کیلوگرم تا وزن موردعلاقه خود فاصله دارد با خوردن مقداری آب نمک وزن خود را به مثبت 66 رساند و پس از استفاده از محلول «(water+barit+NaCl  همراه با مقداری سود سوزآور به وزن مورد نظر رسید....

ادامه نوشته

قرآن! من شرمنده توام – دکتر شریعتی


قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند ” چه کس مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .
یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت
می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به
یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، ‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو

مادر

سلام دوستان ۸۶ی

آره درست حدس زدید باز هم شعر و باز هم طولانی و طولانی تر از بقیه اما این بار در مورد مادر و از استاد شهریار با نام ای وای مادرم ارزش خوندن داره

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر كار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد...

ادامه نوشته

نامه های عاشقانه نیمایوشیج 1

سلام دوستان ادیب (اعم از ملایری و غیر ملایری)

تصمیم دارم نامهای عاشقانه نیما را برای شما دوستان ۸۶ در وبلاگ بزنم اما این بستگی به نظر شما داره اگر لذت بردید ادامه نامه هارو هم می زنم .نامه رو در ادامه مطلب بخونید...

ادامه نوشته

لطفا زود از خواب بیدار نشوید

سلام بچه ها البته از نوع نفتی واز نفتی ها هم اونهایی که چهارشنبه ها با دکتر آقاجانی درس مبانی (نمیدونم چی)را دارند. به اطلاع شما سروران گرام  می رسانم که گروه یک این درس(ساعت 8-10 صبح) فردا از ساعت8:45 تشکیل خواهد شد لطفا زود از خواب بیدار نشوید و کسانی که گروه 2 این درس را دارند(10-12) از ساعت 10:30 تشکیل خواهد .این جانب تمام مسولیت این خبر را بعهده می گیریم صحت ادعای این جانب نیز آقای میلاد عربلو از بخش گوگوریو می باشند.

البته یک منبع نه چندان آگاه که خواست نامش فاش نشود ادعا کرده است که فردا کلاس های دکتر هاشمی شهرکی نیز تشکیل نخواهد شد.هنوز مطلبی یر صدق یا رد این ادعا به دست بنده نرسیده است

پیروز و سربلند باشید تا اطلاعیه بعدی خدانگهدار

خدايا چرا من!؟

"آرتور اشي" قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنیا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: چرا خدا تو را براي چنين بيماري انتخاب كرد.

او در جواب گفت:

 در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند. 500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند. 50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدایا چرا من؟

شرت stor(e)y

An Iranian handsome boy immigrated to USA speaking almost no English but thanks to

His good look soon found a nice blond, beautiful girlfriend..

Once after dinner, she asked for the recipe of the AAsh cooked by his mother .His translation of the ingredients from Persian to English follows:

My dear my mother put in this Iranian soup:

- Yellow wood (zard chobeh)

- (Indian stamp (tamre hendi)

- (Wet blood (tar khon)

Flower of a cow's tongue (gole gav zaboon)

.

.

.

.

Sometime later when their relationship was going down the drain, He said to her “Look, I very very love you

or come and run with me to marry or please light my homework . . . .

( ya bia ba ham farar konim ya taklife mano roshan kon

باورنکردنی اما حقیقت(ماجرای هادی و دکتروطنی)

سلام دوستان مخصوصا بچه های فراوری 

میخوام از یکی بگم که خوب می شناسینش هادی د. بعد از اصرار بچه ها برای حذف امتحان میان ترم درس سیالات دوفازی دکتر وطنی یا حداقل حذف سوال سوم که قرار نبوده تو امتحان بیاد ؛هادی مسولیتش رو بر عهده گرفت تا با استاد صحبت کنه که میان ترم حذف بشه هادی هر روز زنگ می زد با موبایل از تلفن کارتی از مخابرات دانشکده،اما دکتر هر بار یه جور هادی رو میپیچوند تا اینکه دیروز بادکتر صحبت کرد،اما دکتر نه سوال سه رو حذف کرد نه میان ترمو و علاوه بر اون فصل پنج وچهار هم برای پایانی قرار داد و اصرار هادی هیچ فایده ای نداشت.

اصل ماجرا

تمام اینها ساختگی خود هادی بود و فقط من وخودش میدونستیم تا اینکه دلم طاقت نیاورد و گفتم به بر و بچ حقیقت رو بگم: هادی به دکتر خیلی وقت پیشا زنگ زده بود ودکتر گفته بود که میخواد میان ترم و تاثیر نده اما هادی که امتحان رو خوب داده بود ا(البته وحید و. گفته که هادی سوالارو داشته و از یه منبع نامشخص بهش اس ام اس شده بود)صرار می کند که استاد بچه ها امتحان رو خوب دادن و سوال سه رو هم حتما تاثیر بدبد.استاد به هادی گفته بود که با این وجود فصل چهار را برای پایانی امتحان خواهد گرفت و هادی باز از آمادگی بچه ها برای امتحان دادن از فصل پنجم سخن می گوید و بالاخره با اصرار این دانشجوی سخت کوش میان ترم که حذف نشد هیچ فصل پنج هم جز امتحان قرار گرفت لازم به یاد آوری است که وسوسه های وحید و. در اغفال این فرد نادم بی تاثیر نبوده است

در امواج سند شعر دبیرستان

اینم یه شعر از دبیرستان از مهدی حمیدی شیرازی

در امواج سند

به مغرب، سينه مالان قرص خورشيد
نهان مي گشت پشت كوهساران
 

فرو مي ريخت گردي زعفران رنگ
به روي نيزه ها و نيزه داران
 

ز هر سو بر سواري غلط مي خورد
 
تن سنگين اسبي تير خورده
 

به زير باره مي ناليد از درد
 
سوار زخمدار نيم مرده
...


ادامه نوشته

شعری از دبستان باز باران

سلام دوستان این شعرو از کوچیکی خیلی دوست داشتم ،گفتم یه سر بزنیم به بچگی نظر یادتون نره،

از گلچین گیلانی

باران 

باز باران، 
با ترانه، 
با گهرهای فراوان 
مى خورد بر بام خانه. 

من به پشت شيشه تنها 
ايستاده 
در گذرها، 
رودها را اوفتاده...


ادامه نوشته

این مطلبو سال پیش دادم برا یکی از نشریه های دانشگاه ولی اون نشریه هیچ وقت بیرون نیومد البته فکر کنم به خاطر یه موضوع دیگه 

اگر به خانه من آمدی... 

اگر به خانه من آمدی، برایم مداد بیاور، مداد سیاه، می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم! یك مداد پاك كن بده برای محو لبها، نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان، سیاهم كند!یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم، شخم بزنم وجودم را، بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا! یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد، و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم! نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می خواهم، بدوزمش به سق، اینگونه فریادم بی صداتر است! 
قیچی یادت نرود، می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم! 
پودر رختشویی هم لازم دارم، برای شستشوی مغزی، مغزم را كه شستم، پهن كنم روی بند، تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت. می دانی كه؟ باید واقع بین بود! 
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر، می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب، برچسب فاحشه می زنندم، بغضم را در گلو خفه كنم! 
یك كپی از هویتم را هم می خواهم، برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند! 
تو را به خدا، اگر جایی دیدی "حقی" می فروختند برایم بخر تا در غذا بریزم. ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم! 
و سر آخر اگر پولی برایت ماند، برایم یك پلاكارد بخر به شكل گردنبند. بیاویزم به گردنم و رویش با حروف درشت بنویسم: "من یك انسانم"، "من هنوز یك انسانم"، "من هر روز یك انسانم"

هذیان یک مسلول خیلی قشنگه حتما بخونید

هذیان یک مسلول

همره باد از نشیب و فراز کوهساران 
 از سکوت شاخه های سرفراز بیشه زاران 
 از خروش نغمه سوز و ناله ساز آبشاران 
 از زمین ، از آسمان ، از ابر و مه ، از باد و باران 
 از مزار بیکسی گمگشته در موج مزاران 
 می خراشد قلب صاحب مرده ای را سوز سازی 
 سازنه ، دردی ، فغانی ، ناله ای ،‌اشک نیازی
 مرغ حیران گشته ای در دامن شب می زند پر 
 می زند پر بر در و دیوار ظلمت می زند سر 
  .....

 دستهایش چون دو پاروی موج و در هم شکسته 
 پیکر خونین او چون زورقی پارو شکسته 
 می خورد پارو به آب و میرود قایق به ساحل 
تا رساند لاشه ی مسلول بیکس را به منزل 
 آخرین فریاد او از دامن دل می کشد پر 
 این منم ، فرزند مسلول تو ، مادر ،‌باز کن در 
 باز کن، ازپا فستادم ... آخ ... مادر 
م... ا...د...ر

ادامه نوشته

شعر

بر سنگ مزار

الا ، ای رهگذر ! منگر ! چنین بیگانه بر گورم 
 چه می خواهی ؟ چه می جویی ، در این کاشانه ی عورم ؟
چه سان گویم ؟ چه سان گریم؟ حدیث قلب رنجورم ؟
 از این خوابیدن در زیر سنگ و خاک و خون خوردن 
 نمی دانی ! چه می دانی ، که آخر چیست منظورم 
تن من لاشه ی فقر است و من زندانی زورم
کجا می خواستم مردن !؟ حقیقت کرد مجبورم 
چه شبها تا سحر عریان ، بسوز فقر لرزیدم 
چه ساعتها که سرگردان ، به ساز مرگ رقصیدم 
 از این دوران آفت زا ، چه آفتها که من دیدم 
 سکوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان 
هر آن باری که من از شاخسار زندگی چیدم 
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاک ، پوسیدم 
 ز بسکه با لب محنت ،‌زمین فقر بوسیدم 
 کنون کز خاک غم پر گشته این صد پاره دامانم 
 چه می پرسی که چون مردم ؟ چه سان پاشیده شد جانم ؟
 چرا بیهوده این افسانه های کهنه بر خوانم ؟
 ببین پایان کارم را و بستان دادم از دهرم
 که خون دیده ، آبم کرد و خاک مرده ها ، نانم 
 همان دهری که بایستی بسندان کوفت دندانم 
 به جرم اینکه انسان بودم و می گفتم : انسانم 
 ستم خونم بنوشید و بکوبیدم به بد مستی 
 وجودم حرف بیجایی شد اندر مکتب هستی 
 شکست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستی 
 کنون ... ای رهگذر ! در قلب این سرمای سر گردان 
 به جای گریه : بر قبرم ، بکش با خون دل دستی 
 که تنها قسمتش زنجیر بود ، از عالم هستی 
 نه غمخواری ، نه دلداری ، نه کس بودم در این دنیا 
 در عمق سینه ی زحمت ، نفس بودم در این دنیا 
 همه بازیچه ی پول و هوس بودم در این دنیا 
 پر و پا بسته مرغی در قفس بودم در این دنیا 
 به شب های سکوت کاروان تیره بختیها 
 سرا پا نغمه ی عصیان ، جرس بودم در این دنیا 
 به فرمان حقیقت رفتم اندر قبر ، با شادی 
 که تا بیرون کشم از قعر ظلمت نعش آزادی 

شعر

سلام به همه دوستان 86 اینم چندتا شعر برای شماها بذت ببرید 

شعر زیبای حمید مصدق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست که در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 

جواب زیبای فروغ فرخ زاد 

من به تو خندیدم 

چون که می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تکرار کنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت