هنگامی كه شب شد حضرت موسی (ع) به درب ورودی شهر رفت .

با تعجب دید كه آخرین نفری كه از درب وارد شهر گردید همان پدر با فرزندنش می باشد

حضرت موسی (ع) رو به درگاه خداوند با تعجب و درماندگی عرضه داشت :

« بارالها ! چگونه ممكن است كه بدترین و بهترین بنده ات یك نفر باشد ؟ »

ندا آمد :

« یا موسی ! این بنده صبح كه می خواست با فرزندش از درب ورودی شهر خارج شود بدترین بنده من بود . اما ... »

 

اما هنگامی كه فرزندش نگاهش به كوههای عظیم افتاد از پدرش پرسید :

« بابا ! بزرگتر از این كوهها چیست ؟ »

پدر گفت :
« زمین »

فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از زمین چیست ؟ »

پدر جواب داد :
« آسمانها »

 فرزند پرسید :

« بابا ! بزرگتر از آسمانها چیست ؟ »

پدر در حالی به فرزند نگاه می كرد ، اشك از دیدگانش جاری شد و گفت :

« فرزندم ! گناهان پدرت است كه از آسمانها نیز بزرگتر است ... »

فرزند پرسید :
« بابا ! بزرگتر از گناهان تو چیست ؟ »

پدر كه دیگر طاقتش تمام شده بود نتوانست دیدگان ابر آلود خویش را كنترل نماید . به ناگاه بغضش تركید و گفت :
« دلبندم ! بخشندگی خدای بزرگ از تمام اینها و تمام هر چه هست بزرگتر و عظیمتر است ... ! »