یه شب خوب و مهتابی [تو اهواز روز معنی نداره] به فکر رفتن به سوله افتادم که برم و یه ورزشی بکنم حالی به حولی، ولی تا از خوابگاه خارج شدم دیدم به به تعدادی سگ دارن پارس میکنن و از اونجایی که شب بود چیزی نمیدیدم [ولی نمیدونم اونا چطور منو تو اون تاریکی دیدن!!!] و فقط یه صداهایی میومد.

داشتم میرفتم که یهو یه چیزی جلوم برق زد بله چشم یکی از سگا بود من هم که تعدادشونو نمیدونستم به طرفش حمله کردم آخ چشمتون روز بد نبینه یهو دیدم 8تا سگ وحشی به طرفم دویدن و منو محاصره کردن منم نمیدونستم چیکار کنم گفتم این که نمیشه که ما از سگ بترسیم که [زرشک] اینا هیچ غلطی نمیتونن بکنن این شد که به راهم ادامه دادم و این سگا وحشیانه دور من داشتن پارس میکردن نزدیکای سوله چراغ نبود و کامل محیط تاریک شده بود و 16تا چشم دور من برق میزدن و داشتن پارس میکردن خلاصه کلام اینکه بالاخره هرجوری بود خودمو رسوندم در سوله و خوشحال از اینکه الآن در سوله رو باز میکنم و از شر این سگای خونخوار خلاص میشم آقا چشمتون روز بد نبینه هرچی دستیگیره در سوله رو میچرخوندم در باز نمیشد[عجب!] 8تا سگ پشت سرم بودن و یه در بسته رو به روم[یاد اون قضیه افتادم که به یارو میگن یه چی بگو که نه راه پیش داشته باشی و نه راه پس!!!]

این عکس امروز توسط خودم گرفته شده و نزدیک بود تو همین عکس . . .

ادامه دارد.............[فیلمی از سگ ها و عکس مسیر حرکت در قسمت بعد]