قضیه جایزه نوبل
بود پدری از علوم معقول و منقول بهره ور
دختری هم داشت با استعداد و با هنر
اما قدر دختر بر پدر مجهول بود
پدر به او هیچ اعتنا نمی نمود
پدر شب ها میخورد دود چراغ
می نشست تک و تنها کنج اطاق
هی قصیده و غزل صادر مینمود
به استقبال قدما شعر می سرود
شعر های خود را در انجمن ها ما خواند و می ربود جایزه
تبریک می شنید از مردم برای این جربزه
اما چون دختر میدید اشعار پدر
میزد دست حسرت و تلهف بر سر
که چرا شعر من نتوانم سرود
تا شوم مشهور اندر عالم زود
یک شب با این افکار رفت روی پشت بام
از غصه اش ان شب هیچ نخورده بود شام
بر ماه و ستاره ها نظر بسیار نمود
از شدت تاثر صادر مقداری اشعار نمود
ناگهان چون اشعار خود را بدید
از ته دل نعره یا حق کشید
آمد فورن پایین از پشت بام
رفت پهلوی پدر خود و کرد سلام
داد اشعار خود را دست پدر
پدر بر سر تا پای ان اشعار کرد نظر
پس کاغذ را مچاله کرد با غضب
گفت:برو گم شو از پیش من ای نادان بی ادب
اینها که گفتی شعر نیست قضیه است
عاری از وزن و قافیه و صنایع بدیعیه است
تو غلط میکنی شعر بگو یی همچون من
نتوانی شد شاعر شهید اندر زمن
تو ندانی یک کلمه صرف نحو عربی
کی به فارسی نویسی یک شاهکار ادبی؟
تا نخوانی تو علوم عروض و بدیع
خواهی بود اندر شاعری طفل رضیع
تو بو نبرده ای از رسوم بحر و قافیه
هیچ نمی فهمی در شعر خوب و بد چیه
حسن مطلع ،حسن مقطع ،لازم است
هم موشح هم مرصع لازم است
قضیه غلط میکند با قصیده برابر شود
جفنگیات دخترکی همسر ادبیات پدر شود
دختره نومید شد و رفت دم قهوه خانه
دید آنجا آب پهنی روانه
به زبان حال با خود گفت :«لب اب روان
شنیده ام شعر از طبع هر ایرانی میشود روان بلکه دوان.»
پس کنار آب چندک زد ان دختر
هی فشار آورد او بر مغز سر
ولی وامانده بود برای پیدا کردن مضمون
بیخودی هی نیگا میکرد به زمین و آسمون
ناگهان چشمش بر پشت دیوار قهوه خانه افتاد
نیشش شد واز و خاطرش شد شاد
دید بر ان دیوار با یک خط جلی با ذغالی
نوشته اند دستورات اخلاقی خیلی عالی
که« ای جوان بر عفت مردم منما دست دراز
همچنین تو ای دختر در کوچه نیا با رخ باز
بر حیثیات دیگران بگذارید احترام
تااحترام گذارند بر حیثیت شما دیگران
طبع شعر دختر معطل نشد و کرد گل
اشعاری می جوشید در مغزش غل غل
اما افسوس او علم ادبیه نمیدانست
شعر صحیح به سبک قدما گفتن نمی توانست
پس از زور زدن های بسیار الغرض
ناچار شعر حسابی را با قضیه کرد عوض
ان مضامین اخلاقی را به صورت قضیه در آورد
پاکنویس کرد و پیش پدر خود برد
پدرش چون دید ان قضیه ها را
از دست او پاره کرد یقه را
(ما میدانیم یخه درست است و یقه غلط است ولی هوس کردیم در سر تا سر این کتاب مستطاب یک دانه غلط هم نوشته باشیم.چه میشود کرد؟)
گفت باز قضیه ساختی ای نا خلف
تو ادم نیستی حیوانی برو بخور علف
تو باید با کودکان کنی گردو بازی
ترا چه به این که به رقابت من شعر بسازی
پس او را زد و از خانه خود بیرون کرد
لب و لوچه ان بیچاره را اویزون کرد
دختر باستتعداد قدری دماغش سوخت
ولی از قضیه اخلاقی ساختن لب ندوخت آخرش زن بابای بی حیّا ی او
افتاد شب و روز در قفای او
که برو اشعار خود را چاپ کن
جیگر پدرت را از حسودی آب کن
حرف زن بابای بد جنس را شنید شاعره ی جوان
اشعار خود را چاپ رسانید اندر نهان
از قضا در یک روز هم دیوان اشعار پدر
شد منتشر ، هم قضیه نامه ی دختر
هر کس خواند گفت : جف القلم آقای والد
ولی بر قضایا ایراد سختی هست وارد
این جور شعر در فارسی سابقه نداشته
هر کس اینها ساخته بد سابقهای گذاشته
او همه غزل سرا ها و قصیده سرا ها را کرده مسخره
باید او را گرفتن پرت کرد پایین از پنجره
دختر رفت و از خجالت غایم شد
اشک ریخت و از قضیه ساختن پشیمان و نادم شد
چند ماهی گذشت یک روز فراش پست
کاغذ بلند بالایی آورد گفت این مال توست
توی کاغذ نوشته بودند : که ما
رئیس و اعضای اکادمی ادبیات اروپا
مشتاق زیارت شماییم
شما را به شهر خود دعوت مینماییم
کتاب قضایای شما ترجمه شده
به تمام اطراف دنیا برده شده
در زبان انگلیسی و المانی و فرانسه
فوق العاده پیدا کرده سوکسه
هر کس خوانده گفته بی کم کاست
کیفی کردم که اون سرش ناپیدا است
در سرا سر ممالک خاج پرست
اشعار شما را میبرند سر دست
امسال در اعطای جایزه نوبل خیلی غوغا شد
اما اخر جایزه از روی حق نصیب شما شد
حالا بفرمایید به شهر ما و باشید مشهور
به علاوه بجپانیم در جیب شما چندین کرور
شاعره از ذوقش از جا جست ،چون که دید
قدر معلوماتش در خارج گشته پدید
رفت و بار و بندیل خودش را بست
تابشود عازم ممالک خاج پرست
گذاشت یک نیم ماله صابون اشتیانی
با یک عالمه نان خشک توی یک جا خانی
نیز هفت دست پیرهن آهنی و چارقت آهنی و شلیته آهنی
با هفت جفت کفش آهنی و هفت تا عصای آهنی
کرد فراهم و شد روان سوی فرنگ
تا راحت شود از شر ان پدر و زن بابای جفنگ
******
بدبختانه حالا هفت سال آزگار شده
که خبری از دختر شاعره نیومده است
خدا نکرده یا او راه فرنگ را گم کرده
یا ان کاغذ هم از حقه های زن باباهه بوده
منبع: وغ وغ ساهاب، صادق هدایت - مسعود فرزاد، 1313.
لغتنامه:
خاج: صلیب (ارمنی)
صابون آشتیانی: یک صابون سنتی در ایران که در شهر آشتیان استان مرکزی به شکلی سنتی تولید می شده و می شود